محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
1656
تاريخ الطبرى ( فارسي )
شاه گفت : « با من چنين سخن ميكنى ؟ » گفت : « با كسى سخن مىكنم كه با من سخن كرد و اگر ديگرى با من سخن كرده بود ، اين سخنان با تو نمىگفتم . » شاه گفت : « اگر نبود كه فرستاده را نبايد كشت ، شما را مىكشتم . كارى با شما ندارم . » آنگاه گفت مقدارى خاك بياريد و بر اشراف اين جمع بار كنيد و او را برانيد تا از در مداين برون شود . و به عربان گفت : « پيش يار خود باز گرديد و به او بگوييد رستم را مىفرستم تا شما و او را در خندق قادسيه به گور كند كه عبرت ديگران شويد آنگاه وى را سوى ديار شما مىفرستم تا با شما بدتر از آن كند كه شاپور كرده بود . » آنگاه پرسيد : « اشرف شما كيست ؟ » و قوم خاموش ماندند . عاصم بن عمرو كه خم شده بود تا بار خاك را برگيرد ، گفت : « من اشرف جماعتم و سرور اينانم ، خاك را بر من باز كنيد . » شاه گفت : « چنين است ؟ » گفتند : « آرى » و خاك را به گردن وى بار كرد كه با آن از ايوان و خانه در آمد و پيش مركب خود رسيد و خاك را بر مركب بار كرد آنگاه با شتاب برفت و همه سوى سعد رفتند و عاصم از آنها پيشى گرفت و از باب قديس گذشت و گفت : « امير را مژده ظفر دهيد كه انشاء الله ظفر يافتيم . » آنگاه عاصم برفت و خاك را در منزل خود خالى كرد و باز گشت و پيش سعد آمد و خبر را با او در ميان نهاد . سعد گفت : « خوشدل باشيد كه خدا كليدهاى ملك آنها را به ما داد . » آنگاه ياران وى بيامدند و هر روز نيروى آنها بيشتر مىشد و ضعف دشمن مىافزود . و چنان شد كه كار شاه و رفتار مسلمانان كه خاك را پذيرفته بودند بر نديمان شاه